تبليغاتX
انچه از سر می گذرانم



کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
 
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
 
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
 
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
 
کاش برای حرف زدن
 
نیازی به صحبت کردن نداشتیم
 
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
 
کاش قلبها در چهره بود
 
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
 
دنیا را ببین...
 
بچه بودیم از آسمان باران می آمد
 
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
 
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدند
 
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
 
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
 
بزرگ شدیم تو خلوت
 
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
 
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
 
بچه که بودیم همه رو 10تا دوست داشتیم
 
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
 
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم
 
بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
 
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه
 
کاش هنوزم همه رو
 
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم
 
بچه که بودیم اگه با کسی
 
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت
 
بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم
بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
 
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه
 
بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
 
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه
 
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
 
بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
 
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت
 
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
 
بچه که بودیم ، بچه بودیم
بزرگ که شدیم ، بزرگ که نشدیم هیچ ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم
+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 14:35 توسط سوز دل |



آسمان دیگر برایم اشک هایت را مبار
دیگر اکنون خسته ام از این جنون مرگبار

لحظه هایم بی پناه و اشک هایم سیل وار
غم خور عالم شدم قلبم ولی بی غم گسار

از جوان بودن  حاصلی به جز حسرت نبود
از جوانی ام همین حسرت بماند یادگار

دل خوشی هایم به عطر خوش دلی آغشته شد
با همین دل بستگی ها سر کنم این روزگار

شعر می گویم و دردم با قلم درمان کنم
شاید آخر با همین شعرم بمانم ماندگار

هر دمم دردی و هر روزم سوالی بی جواب
روزها بگذشت و سر شد عمر سردم بی قرار

ای تمام روح و قلب بی قرار یاس شب
باز هم باید بمانم بی تو عمری آزگار !
آن روزی که بی رحمانه از کنارم رد شدی رفتی حتی حاضر نشدی برگردی نگاهم کنی ببینی چه
وضعی دارم آن روز که انقد رمغرورانه از کنارم رد شدی
با خودت یک لحظه فکر کردی که اون ادمی که راحت لهش کردی اصلا انسانه ؟ ادمه و احساس داره
نه
حالا ببین که چه روزگاری دارم
نه به کسی اعتماد دارم و نه به کسی نگاه می کنم
راه می رم اما انگار که راه نمی رم نفس می کشم اما نه نفس نیست من دیگه هیچ کس نیستم
خدای من کمکم کن
 
عجیب دلم هوای رفتن کرده است
کفشهای احساسم که به اندازه یک عمر خاطرات وصله خورده ام بی رنگو روست کجاست
عجیب دلم هوای رفتن کرده است
پیدا نیست چگونه دیدگانم در میان خیل چشمان آشنا مبهوت می گردد
یا آشنایان رنگ عوض کرده اند
یا دیدگان من با واژه آشنایی دیگر نامانوس است
زمان نتوانست حتی خم به ابرو بیاورد از سرعت پر شتاب ما بسمت بی هویتیمان
باد انگشت حیرت به دهان گزید
وابر ترجیح داد هیچ نگوید
اما دریا برنتافت طوفانی شد در خود بارها ممتد شکست بیکباره در هم ریخت
ای آدمها
فراموش کردید واژه دریا دریا محبت را
منم دریا
محبت را دوباره به من ارزانی کنید
تا دوستی را آشنایی را دوباره درسفره دلتان جاری کنم
وجواب هیچ
آه ……
داستان آدمو سیب همان قصه پریو دیو کودکیمان است
آه ………..
کاش هنوزبه اندازه کودکیمان زودباور بودیم
آه …………….
کاش دلهایمان سنگ فرش نشده بودند
آه …………………….
دلم عجیب تنگ یک زلال باور بچگی است

ودیگر هیچ
 
زیبای نازنینم :
فرشته ناز من
تو بدترین لحظات زندگی ام وارد زندگی من شدی. با هر قدمم ، قدم برداشتی با هر اشکم ، اشک
ریختی زیبا من همه کارهاتو میفهمم
شدی برام یه زندگی . امدی کنارم شدی یه لحظه
لحظه هامو ساختی واقعا نمی دونم چه جوری چه جوری باید با چه واژه ای توصیفت کنم
زیبا بهم بگو این همه محبت کدام خدا توی اون دلت گذاشته
خدای من یا خدای تو؟
ازت واقعا ممنونم خوشگلم
دوست دارم نازنین دختر
منتظرتم همیشه
 
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 15:49 توسط سوز دل |



می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را
می‌جویمت چنان‌که لب تشنه آب را
محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را
بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره، خواب را
بایسته‌ای چنان‌که تپیدن برای دل
یا آن‌چنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی می‌آفرینمت
چونان که التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
 
وقتی که نیستی .. بادیدن هر صحنه عاشقانه ای .. احساس یک پرانتز را دارم .. که همه ی اتفاقات خوب .. خارج از آن می افتد ..
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 14:59 توسط سوز دل |



بعد از چند ماه برگشتم

اومدم تا بگم :

یه روزی که اعتمادم از دنیا برگشته بود یه دختری اومد توزندگیم

خودمم فکر نمی کردم این همه بتونم بهش اعتماد کنم راستش زندگی منو عوض کرد نگاهم عوض کرد خدای من کاوه چه کردی با من

زیبا امدی همینم که اومدی خیلی خوب بود

از وقتی زیبا تو زندگیم اومد از وقتی که مهربونیش دیدم شد زندگی من

زیبای من برام شدی یه خواهر

ازت ممنونم

حتی با هیچ کلمه ای و هیچ واژه ای نمی تونم محبتت ها رو جبران کنم

دوست دارم

بمان همیشه بمان

+ نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 14:14 توسط سوز دل |



مطمئن باش و برو

ضربه ات كاری بود

دل من سخت شكست

و چه زشت

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاك

كه پر از یاد تو بود

و خیالم میگفت تا ابد مال تو بود

تو برو، برو تا راحتتر

تكه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 23:44 توسط سوز دل |



امروز دقیقا یک سال شد که ازت خبر ندارم

نمی دونم کجایی و چه کار می کنی

اما ...

تو برام فقط یه ترسی ترس

ترس از همه چی متاسفم اما وجودت جز ترس برام هیچی

نگذاشت یک ادم بی اعتماد ازم ساختی می دونی روزی که یکی از بچه های دانشگاه بعد از یک

 سال منو دید بهم گفت تو عوض شدی تو خیلی عوض شدی و من خوب دلیلشو می دونم  کاوه

 زندگی من فقط یه ترس ترس از همه چی خیلی دلمو سوزوندی خیلی  

 دور قلب من کشیده اند , یک ردیفِ سیم خاردار

پس تو احتیاط کن , جلو نیا ، برو کنا
ر

توی این جهانِ گُنده ، هیچ کس , با دلم رفیق نیست

فکر می کنی چاره ی دلی که جوجه تیغی است ، چیست ؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 19:17 توسط سوز دل |



چمدانت را مدتهاست بسته ام .

این بار که خواستی بروی ،

بی هیاهو برو ...

بدون بوسه ای برای خداحافظی...
آبی پشت سرت نخواهم ریخت.

و قرآن سر طاقچه دور سرت نخواهد گشت
میدانی رفتنت را تاب نخواهم آورد ...

و نگاههای پر ترحم دیگران را هم ....

مرا ندیده بگیر
یک روز، قبل از اینکه سپیده بدمد
وقتی تمام شهر ، و تمام ِ من خواب است
چمدانت را بردار و بی صدا برو ........
 
دل من حوصله كن، داد زدن ممنوع است

.كم بكن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم كه هـر كـار ثوابی‌ست كباب
دل ِ دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است

تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است

شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ

بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است
 
نازنینم، به رویم مخند
اگر که روزی اشک هایم را روان خواهی کرد
نازنینم، امیدوارم مکن
اگر که روزی دنیایم را سیاه خواهی کرد
 
از آنانم که عشق را جاودانه می دانند
تمام عمر دوستت می دارند
دست هایت را به من مده
اگر که روزی دست هایم را رها خواهی کرد
 
دل با هیچ کلیدی بسته نمی شود
امیدی که از بین رود، عاشق را می میراند
نازنینم، قبل از آن که نزدیکم شوی برو
اگر که روزی ترکم خواهی کرد
 
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 18:8 توسط سوز دل |



خدایا خدایا خداااااااااااااااااااا

صدامو می شنوی چقدر صدات کنم ؟ چقدر زار بزنم ؟ تا کی گریه کنم ؟ اخه کجایی تو چرا صدامو نمی شنوی ؟؟؟

چی کارت کردم که اینقدر جواب نیم دی بهم اخه خدا کجایی تو ؟

خدایا خواهرم چرا چرا اون این طوری کردی خدا

خدااااااااااااااااااااااا

متنفرم از همه چی از همه کس

خدایا خواهرم مثل گل می مونه شفاش بده خدا صدامو بشنو

همین این بار بشنو

خدایا دیگه ازت ناامید شدم از همه چی ناامیدم

خدایا تو مردی خیلی وقت مردی

بیخودی می گن خدا ادم نیست تو ادمی که حالا مردی خیلی وقته که مردی

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 23:19 توسط سوز دل |



دنبال یه دوست با معرفت می گردم.


بنابراین چشمامو باز می کنم و می پرم تو انبار کاه تا یه سوزن پیدا کنم.


با سختی زیاد پیداش می کنم؛ سفت نگهش می دارم و از خوشحالی بالا و پایین می پرم.


حالا که دستمو باز می کنم؛

یه دست پر از خون می بینم

با یه سوزن کج زنگ زده.

 

تو کاملا بی تقصیری

منم که شعور ندارم

که دوستت نداشته باشم !!!

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 17:41 توسط سوز دل |



دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
 
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
 
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
 
باید آدمش پیدا شود!
 
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
 
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
 
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش
 
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
 
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
 
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
 
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
 
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
 
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من میمانی؟
 
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
 
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
 
اما بگذار به سن تو برسند!
 
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
 
غریب است دوست داشتن.
 
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
 
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
 
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
 
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
 
تقصیر از ما نیست؛
 
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


( دکتر شریعتی )
 
 
گاهی وقتها،

بعضی از آدما میان زندگیتو خاکستر می کنن
بعدش که مییای خودتو با خاک انداز جمع کنی

...می گن یواش خاکیمون نکنی............
 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 10:22 توسط سوز دل |



يادم باشـد ،
امشب بعضي از آرزوهايم ر دَم ِ در بگذارم
تا رفتگر ببرد !
بيچاره او !

ما بقـي را هم نقـدا" با خود بــه گور مي بـــرم

ما بقــي همــان " آرزوي بــا تــو بودن " است
 
نتــرس جانکم حتــي آرزوي ِ داشتنت را هم
بــه کســي نمي دهم
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 8:54 توسط سوز دل |



خدایا اینو بهش چی می گی

چرا چرا من باید امشب سر سفره افطار وقتی داشتم دعا می کردم اسم کاوه رو بیاری روی لبام اخه چرا خدا

چرا ؟

خدایا من اون روز یادم نرفته ۲۴ شهریور ساعت ۵ بعد از ظهر

خدایا تو اون روز که گرمم بود خدایا اخه من چقدر الاغم

خدایا خداااااااااااااااااااااااااااااااا اگه امشب یهو به خودم نیم امدم خدا با تو ام صدامو میشنوی من یک ساعت خدا خدا خدا

ای خداااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 23:5 توسط سوز دل |



گاهي دلم مي گيرد


از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم


فريبت ميدهن...
دلم مي...گيرد از خورشيدي كه گرم نمي كند

و نوري كه تاريكي مي

دهد


ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند


دلم مي گيرد

از سردي


چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي


بيند

از دوستي كه برايت

هديه


دوبال براي پريدن مي آورد


و بعد

پرواز

را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند


دلم مي گيرد از چشم اميد داشتنم به اين


همه هيچ


گاهي حتي

از خودم هم دلم ميگيرد

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 23:4 توسط سوز دل |



بدينوسيله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

و مسئوليتهای يک کودک هشت ساله را قبول می کنم

می خواهم به يک ساندويچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا يک رستوران پنج ستاره است

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم

می خواهم زير يک درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستنی بخورم

 می خواهم درون يک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم

 می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چيز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را ياد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چيزهايي نمی دانم و هيچ اهميتی هم نمی دادم  

می خواهم فکر کنم که دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند

می خواهم ايمان داشته باشم که هر چيزی ممکن است و می خواهم که از پيچيدگيهای دنيا بی خبر باشم

 می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جريمه و ... ء

می خواهم به نيروی لبخند ايمان داشته باشم، به يک کلمه محبت آميز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . ء

اين دسته چک من، کليد ماشين، کارت اعتباری و بقيه مدارک، ...مال شما...  من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 14:40 توسط سوز دل |



 
امشب از تو مینویسم

از تو و قلب رئوفت
از قشنگی محبت
از دو چشمون کبودت
از تو که تو این غریبی
آشنای مهربونی

وای که چشمات پره حرفه
با زبون بی زبونی

امشب از ستاره گفتم
پر نور شد شب تارم
حیفم اومد که به یادت
گلی تو باغچه نکارم
تو خودت یه پارچه مهری

توی آسمون برفیم

قربونت بشم الهی

دل تنهای دو حرفیم
امشب از تو مینویسم
گل یاس مهربونم
که اگه یه روز نباشی
مثل دیشب

مثل یه برگ خزونم...
 
 
 
آرام بخوان چون آهسته نوشتم

بی پروا بخوان چون از خود نوشتم

نزدیک کسی نخوان چون تنها نوشتم
و از دل بخوان چون با دل نوشتم
دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 20:29 توسط سوز دل |



شبهاي دلتنگيش براي من بود ، روزهاي خوشش با ديگري

 

چقــدر باید بگذرد؟؟
تا مـن
در مـرور خـاطراتم
وقتی از کنار تــو رد می شم.
تنـــم نلــرزد.....
بغضــم نگیــرد.....

 

این روزها جـای خـالـی ات را نه فیلم پُـر می کند، نه کتـاب و نه حـتـی خواب مـن دلـم بَـــــغَـــــل می خـــواهد لَــعــنَـــتــی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 15:46 توسط سوز دل |



 
نفس میکشم
پلک میزنم
به تو فکر میکنم
...
نفس میکشم
پلک میزنم
به تو فکر میکنم

و اینها کارهای غیر ارادی است که نمیتوان جلوی هیچ کدام را گرفت
 
 
دوســـــــ ــــــــــتت دارم

شــــــــ ـــــــــاهدی ندارم

جز
...
...
کوچه پس کوچـــــــ ـــــــــه های خلوتِ

دل!
 
 
+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 23:53 توسط سوز دل |



توی یکی از همین خونه‌ها، همین نزدیکی‌ها، دل یکی آتیش گرفته ... از روی بام هم که نیگا کنید می‌بینید که از توی پنجره‌ی یکی از این خونه‌ها آتیش می‌ریزه بیرون ... دل یکی آتیش گرفته ... تو اومدی اما کمی دیر ... از ته یک خیابون دراز ... مث یک سایه نگرانی ... کمی دیر اومدی اما حسابی تجلی کردی و دل یکی رو آتیش زدی ... به من می‌گن چیزی نگو ... نباید هم بگم اما دل یکی داره آتیش می‌گیره ... دل یکی اینجا داره خاکستر می‌شه کمی دیر اومدی اما یک راست رفتی سروقت دل یکی و دست کردی توسینه‌اش و دلش رو  آوردی بیرون و انداختی تو آتیش و بعد گذاشتی‌ش سر جاش ... واسه‌ی همین که دل یکی آتیش گرفته و داره خاکستر می‌شه ... یکی داره تو چشات غرق می‌شه ... یکی لایه شیارهای انگشتات داره گم می‌شه ... یکی داره گر می‌گیره ... دل یکی آتیش گرفته ... کسی یه چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه ... میون این همه خونه که خفه خون گرفته‌اند یه خونه هست که دل یکی داره توش خاکستر می‌شه ... یکی هوس کرده بپره تو دستات و خودش رو غرق کنه ... یکی میخواد نیگات کنه ... نه، می‌خواد بشنفت ... می‌خواد بپره تو صدات ... یکی می‌خواد ورداره ببرت اون بالا و بذارت رو کوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نیگات کنه ... یکی می‌ترسه از نزدیک تماشات کنه ... یکی می‌خواد تو چشات شنا کنه ... یکی اینجا سردش یکی همش شده زمستون ... یکی بغض گیر کرده تو گلوش داره خفه می‌شه ... وقتی حرف می‌زدی، یکی نه به چیزایی که می‌گفتی که به صدات،‌ به محض صدات گوش می‌داد ... یکی محو شده بود تو صدات ... یکی دل تنگه ... توی یکی از همین خونه‌ها، همین نزدیکی‌ها، دل یکی آتیش گرفته ... کسی یک چیکه آب بریزه رو دلش شاید خنک شه ... ء

+ نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 21:12 توسط سوز دل |



چه زيبا! گفتم دوستت دارم !

چه صادقانه پذيرفتي!

چه فريبنده !

آغوشم برايت باز شد

!چه ابلهانه با تو خوش بودم !

چه كودكانه  همه چيزم شدي !

 چه زود  به خاطره هیچ مرا ترك كردي !

چه ناجوانمردانه نيازمندت شدم !

 چه حقيرانه واژه غريبه خداحافظي به من گفتی!

چه بيرحمانه

 من سوختم!

 

چشم‌هام
برای همه جا
در و پنجره می‌سازد
شايد بيايی ...

 

 

گلدون شکست ...
مادرم گفت: حیف ...
پدرم گفت: قشنگ بود ...
خواهرم گفت: مال من بود ...
برادرم گفت: گرون بود...
...مادر بزرگم گفت: دوسش داشتم...

ولی وقتی دل من شکست هیچکس " آخ " هم نگفت


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 23:35 توسط سوز دل |



در روزهای خشک بی ترانگی بهترین لحظه هایم را کنار تو می گذشت . خوشبختی عظیمی بود با تو بودن و با عطر نفس های عزیز تو ، خیابان های سرگشتی رو پیمودن .

ابرها را از انتهای آسمان می چینم و جامه ای نرم برایت می دوزم  . بعد از آن باران را به خاطر تو تماشا خواهم کرد . آنگاه تو همراه باران در تمام دشت ها خواهی بارید و من بی آنکه شماره شناسنامه ات را بدانم تو را دوست خواهم داشت .

کبوتران نمی توانند نامه بنویسند اما هزار نامه مرا به تو می رسانند و به خوبی حرف های مرا می فهمند .

آنها می دانند که من گاهی با برگ های نارون و توت هایی که از شاخه فرو می افتند حرف می زنم و بعضی از شب ها حتی برای سنگ ها و دیوارها شعر می خوانم .

دلم می خواد برای همیشه به چشم های تو تبعید شوم و در کنار مردم آن روزگار بگذرانم و با هرپلکی که برهم می گذاری بمیرم و باهر پلکی که میگشایی دگر بار زندگی را از سر بگیرم.

زمستان که بیاید با آتش پرتقال ها خودم را گرم می سازم و به سکوت آینه ها گوش خواهم کرد و برای باغچه های تشنه کاسه ای پر از دریا خواهم آورد .

خوشحالم ، خوشحالم چون لااقل برای اینکه تو را در خواب ببینم دیگه نیازی ندارم التماست کنم و ببینمت هیچ وقت نیاز به التماس کردنت ندارم

چگونه بگویم که دلم برایت تنگ شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا که نیستی و هیچ وقت نیستی

اما ای کاش که ........

 

من سرم را بالا میگیرم !

چون بازی را به کسی باختم که با خیانت برده بود !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 16:47 توسط سوز دل |




 فال حافظ - قالب وبلاگ